تاریخنامه

حسب حال:مردانگی افسانه نیست!

    ماجرا از این قرار بود که هفته گذشته برای تدریس به تبریز رفته بودم. اما این دفعه اتفاقی افتاد که نمیتونم از کنارش به راحتی بگذرم...


    همیشه بلیط برگشت از تبریز به تهران را به آسانی تهیه می کردم. اما این دفعه با دفعات قبل فرق می کرد. روز ٢٠ بهمن دوستان به من گفتند که بلیط برای روز ٢١ بهمن تمام شده و اصلاً محال است که بتوانید بلیط تهیه کنید. آقای دکتر احمدی (استاد گروه فلسفه دانشگاه تربیت معلم آذربایجان) که از اهالی مازندران هستند نیز قصد مسافرت به شهرشان را داشتند. موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. ایشان صبح با راننده اتوبوس تبریز-بابل تماس گرفتند و سفارش کردند که صندلیه کنار راننده را برای من رزرو! کنند. البته راننده اتوبوس گقتند که جایی برای شاگردش نیست ، ولی قول دادند که مشکلی نیست و من میتوانم جای شاگرد راننده تا تهران همراه آنها باشم. من نیز به همراه آقای دکتر احمدی ساعت ۴:٣٠ به ترمینال رسیدیم. چشمتان روز بد نبیند! ترمینال پر از مسافر بود. نکته جالب برای من این بود که (فکر می کنم) حدود ١٠٠٠-١۵٠٠ سرباز که از پادگانها مرخص شده بودند و قصد داشتند به شهرهایشان بروند!ازدحام جمعیت طوری بود که حرکت در ترمینال به سختی جریان داشت.

   سرانجام ما به اتوبوس رسیدیم. وقتی که به راننده ماجرای تلفن صبح را گفتیم، ایشان در حالی که به مسافران اطراف اتوبوس اشاره کرد به ما گفت: ای بابا! این شاگرد ما برای ۶ نفر دیگر هم صندلیه کنار راننده را رزرو کرده است!! دکتر احمدی با راننده صحبت کرد ولی مثل اینکه هیچ راهی نداشت!

   ایشان گفتند شما صبر کنید همه مسافران سوار بشوند بعد من یه کاری برای شما انجام می دهم. من که چشمم آب نمی خورد که جایی برای من باشه.

   همه سوار شدند، آقای دکتر احمدی گفتند شما بروید و روی صندلیه من بنشینید! تعجب کردم! گفتم نه آقای دکتر. من امشب را در تبریز می مانم و شما بروید. ولی قبول نکردند و با اصرار، من با بلیط ایشان رفتم و روی صندلی نشستم. منتظر بودم که چه فکری در سر ایشان جریان دارد!

   طاقت نیاوردم و رفتم دیدم - از آنجائیکه ایشان آشنایی قبلی نیز با راننده داشتند-، ایشان روی صندلی شاگرد راننده نشسته و ۴-۵ نفر دیگر هم به نحوی خود را در اطراف صندلی جا داده اند. تازه متوجه شدم که...!

    ایشان تا زنجان همان جا نشستند و اصرارهای من هم بی فایده بود و از زنجان تا تهران را نیز من به همراه دیگر مسافران در کنار راننده و روی راه پله نشسته بودیم! در حالی که شاگرد راننده نیز گاهی با طعنه و کنایه به ما می گفت که امشب وی را آواره کرده ایم!

    اینجاست که وقتی افرادی می گویند: مردانگی افسانه شد! اشتباه از آب در می آید و هنوز هم "مردانگی افسانه نیست"

 (با تشکر از آقای دکتر احمدی)

   + محمدجعفر اشکواری ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()
BlogLike textcolor="#333333" linkcolor="#2f57a2" backgroundcolor="#ffffff">