تاریخنامه

سربازی (2)

بالاخره کلاس‌ها شروع شد؛ رزم انفرادی، ش م ر، اسلحه، آیین نامه، تخریب و البته تربیت بدنی... بعد از مدتها بار دیگر مانند گذشته در کلاس‌ها حاضر می‌شدیم. فضای کلاس‌ها مفرح بود، بساط شوخی و خنده همیشه برپا بود در غیر این صورت تحمل کلاس از ساعت 7 صبح تا 6 عصر غیرممکن بود. وقتی برنامه را اعلان کردند، حس خوبی نداشتیم. تا 29 شهریور می‌بایست در پادگان حضور می‌داشتیم که این برای هیچ کس خوشایند نبود. البته میدان تیر از جمله برنامه‌هایی بود که تقریباً همه برای آن لحظه شماری می‌کردند، اگرچه برخی به شوخی می‌گفتند که به احتمال زیاد میدان تیر تلفات خواهد داشت! 


روزهای اول آسایشگاه خیلی گرم بود، کولرها جوابگو نبودند، اما چیزی نگذشت که هوا نیز معتدل شد. بعد از کلاس‌های روزانه، آنهایی که برگه مرخصی داشتند به سرعت خود را به دژبانی می‌رساندند و به خانه می‌رفتند و بقیه که در آسایشگاه می‌ماندیم یا سراغ مطالعه می‌رفتیم یا فوتسال، تنیس روی میز، والیبال و فوتبال‌دستی. خودم در این مدت دو کتاب مطالعه کردم، البته دوستانی بودند که چندین کتاب مطالعه و مرور کردند. مسابقات والیبال جام جهانی برگزار می‌شد و این سبب می‌شد تا از بین ورزش‌ها، والیبال خیلی پرشورتر برگزار شود. البته فوتبال دستی نیز تا پاسی از شب ادامه داشت. از قدیم سربازی را با نگهبانی می‌شناختم، اما نگهبانی اینجا با جاهای دیگر خیلی متفاوت بود؛ خبری از بُرجک و رمز شب و غیره نبود، به اتفاق چند نفر دیگر از دوستان صحبت می‌کردیم و چای می‌خوردیم و ورود و خروج فراگیران را ثبت می کردیم.

روز پیاده‌روی بُرد کوتاه (7کیلومتر) از روزهایی بود که خیلی‌ها نگران بودند که احتمال دارد بین راه خستگی بر آنها مستولی شود و نتوانند ادامه مسیر دهند. اگرچه آفتاب سوزان اندکی کار را دشوار کرد، اما خوشبختانه همه صحیح و سالم به آسایشگاه برگشتیم. یک نوبت هم پیاده روی شبانه با عنوان «رزم شبانه» داشتیم که خود من ابتدا تصمیم گرفتم مانند تعدادی دیگر به بهانه آسیب دیدگی در آسایشگاه بمانم که با مشورت دوستان منصرف شدم و رفتم. بعد از 2 کیلومتر پیاده‌روی در شب و خیز سه ثانیه و ماسک گذاری و غیره در جایی نشستیم و فرمانده برای ما نحوه پیدا کردن ستاره قطبی و مسیر شمال را توضیح داد. ضمن این که نحوه تخمین فاصله را در شب را نیز توضیح دادند. این مورد هم بدون مشکل به اتمام رسید.

سرانجام بعد از سپری کردن چند مرحله میدان تیر گازی و لیزری نوبت شلیک با فشنگ جنگی رسید. میدان تیر با نظم خاصی اداره می‌شد. صدای شلیک‌های مکرر اجازه نمی‌داد آنچه که سر کلاس یاد گرفته بودیم درست اجرا کنیم. سه تیر اول قِلِق را شلیک کردم، در اوج ناباوری وقتی پای سیبل حاضر شدم دیدم هیچ یک از تیرها به سیبل اصابت نکرده است!! خیلی تاسف خوردم، پدرم روزگاری شکارچی بود (البته 15 سال است که اسلحه‌ها را فروخته و شکار را کنار گذاشته است)، از بچگی با تفنگ‌های شکاری شلیک می‌کردم، چندین بار با کلاشنیکف تیراندازی کرده بودم... عزمم را جزم کردم و تیرهای قِلِق و امتیاز را شلیک کردم و در نهایت امتیاز 73 را گرفتم که اندکی برایم التیام بخش بود. با پایان تیراندازی برخی از دوستان دیگر علاقه‌ای به حضور دوباره نداشتند، برخی نیز صدای تیراندازی گوش‌هایشان را اذیت کرده بود و احساس درد داشتند و یکی از دوستان نیز به جای سیبل خود، سیبل کناری را هدف قرار داده بود، دوست دیگری نمره خیلی پایین گرفته بود و دوستان دیگر به شوخی می‌گفتند اگر با دست پرتاب می‌کردی، حتماً امتیاز بالاتری می‌گرفتی... اوضاعی بود. البته نمره 99 از 100 هم داشتیم.

یک هفته را در اردوی قم سپری کردیم و در این مدت خانواده‌ها هم می‌توانستند حضور داشته باشند که فرصت مناسبی دست داد تا بعد از چند سال، بار دیگر به اتفاق خانواده به زیارت حرم حضرت معصومه (ع) و مسجد جمکران برویم. مراسم غبارروبی حرم نیز از مراسم معنوی و جالب اردوی قم بود. بعد از بازگشت از قم، امیدوار بودیم یک یا دو هفته دیگر آموزشی به اتمام برسد، اما با قاطعیت گفتند که باید تا 29 شهریور بمانیم. با نامه‌نگاری‌هایی که صورت گرفت و وساطت حجت الاسلام قرائتی، قرار شد روز پنج شنبه 20 شهریور مراسم پایان دوره برگزار شود. خبر را زمانی به ما رساندند که مشغول انجام رژه بودیم و همه غرق در شادی و سرور شدیم.

آخرین شب حضور در پادگان شب خیلی خوبی بود. دوستان گوش ها و تبلت هایی که در این مدت با وسواس خاصی از آنها مراقبت می کردند را رو کردند و شروع به عکسبرداری کردند. روز خداحافظی همیشه سخت است و جداشدن از دوستانی که در این مدت بودیم کار را سخت‌تر می‌کرد. فرمانده گروهان یک جناب سروان بهتری از بهترینهای پادگان بود و روز آخر و هنگام خداحافظی حضور داشت و گریه وی همه را تحت تاثیر قرار داد. به هرحال تمام شد. در پایان جا دارد از تمام دست اندرکاران پادگان شهید مدرس کرج از فرمانده پادگان گرفته تا آقای رشیدی که فرمانده دسته ما بود تشکر کنم. دوستان زیادی در این مدت پیدا کردم که ارتباط با آنها غنیمت است و برای همه فراگیران آرزوی موفقیت و پیروزی دارم.

«فراگیران دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود»

   + محمدجعفر اشکواری ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
BlogLike textcolor="#333333" linkcolor="#2f57a2" backgroundcolor="#ffffff">