تاریخنامه

سربازی (1)

از بچگی حس عجیبی نسبت به سربازی داشتم. از طرفی عموی من که در جبهه شیمیایی و شهید شده بود (اگرچه عموی من از دنیا رفت، اما هیچ وقت تا این لحظه و در هیچ کجا اسمی از وی به عنوان شهید آورده نشده و در روستایی در دل کوهستان های اشکور آرام آرمیده است. روحش شاد) و این موضوع بر من تاثیر بدی گذاشته بود و از طرف دیگر آلبوم خاطرات جنگ پدرم که دوره سربازی را جذاب به تصویر می کشید، سبب می شد تا حس دوگانه ای نسبت به سربازی داشته باشم. البته این جمله را نیز بارها شنیده بودم که «پسر باید بره سربازی تا مرد بشه»!


به هرحال تا امسال فرصت نشد این دوره را تجربه کنم. اعضای هیات علمی که سربازی نرفته باشند باید یک دوره آموزشی (45 روز) را سپری کنند و این موضوعی بود که از سال گذشته ذهن من را مشغول کرده بود. بعد از کش و قوس های فراوان سرانجام مقرر شد تا در تاریخ اول تیرماه امسال به پادگان شهید مدرس کرج برویم، اما اواخر خرداد همه برنامه ها تغییر کرد و 15 مرداد تاریخ اعزام ما تعیین شد. فرصتی شد تا برخی از کارهای نیمه تمام را به اتمام برسانم، اگرچه برخی نیز نیمه کاره باقی ماند، اما ماه رمضان را در کنار خانواده بودم و بازی‌های جام جهانی را نیز تماشا کردم.

سرانجام روز موعود فرا رسید و سوار بر اتوبوس راهی کرج شدم. از آنجایی که تابلوی مشخصی وجود نداشت یک ساعت شد تا پادگان را پیدا کردم. پذیرایی مختصری بود و با خودرویی ما را به حسینیه پادگان انتقال دادند. جمعیت زیادی آنجا نشسته بودند. چهره‌ها همه نگران و آشفته به نظر می رسید. گوشه ای از حسینیه حضور و غیاب می کردند. در مدت کوتاهی چند تن از دوستان قدیمی را دیدم که این سبب امیدواری می شد. تا ساعت 1 ظهر آنجا بودیم و متوجه شدم که اسم من به همراه چند تن دیگر در لیست نبود. قرار شد تا شنبه 18 مرداد تکلیف را مشخص کنیم.

بعد از نماز گفتند باید به خط شوید و یقلوی تحویل بگیرید. بعد از مدتی که در صف بودیم ظرفی به ما دادند که تا آن زمان مشابه آن را ندیده بودم! نهار را خوردیم و بار دیگر به خط شدیم و لباس تحویل گرفتیم. روز اول تقریباً بیشتر اتفاقات جذاب بود و کمتر کسی اعتراض می کرد. ساعت 3 بعد از ظهر مرداد ماهِ گرمِ امسال در میدان صبحگاهروی آسفالت داغ نشستیم و 1 ساعت طول کشید تا تقسیم بندی های مختلف بر اساس گردان، گروهان و دسته صورت گرفت و در گردان، یک، گروهان یک و دسته یک قرار گرفتم. به ما پتو و وسایل دیگر دادند و یک تخت آسایشگاه را آوردند تا به ما نحوه آنکادر کردن را یاد بدهند. کار دشواری به نظر می رسید. روزهای اول تخته کردن شگفت انگیز پتو تقریبا یکنفره غیرممکن بود، البته بعدها حتی در تاریکی صبح هم می توانستم انجام دهم. بعد از توضیحاتی گفتند تا روز شنبه مرخص هستید. تقریباً همه از پادگان خارج شدند، حتی آنهایی که آشنای دوری در تهران یا اطراف داشتند ترجیح دادند به دیدار آنها بشتابند تا این در پادگان بمانند. به هر ترتیبی بود مرخصی تمام شد و بار دیگر به پادگان رفتیم. روزهای اول سخت بود، حتی پوشیدن پوتین و باز و بسته کردن بند آن نیز دشوار بود. شایعات از روزهای اول شروع شد؛ این که این دوره 45 روز طول می کشد یا کمتر؟ اردوی قم داریم یا نه؟ اردوی پایان دوره و خشم شب داریم یا نه؟ و ...

   + محمدجعفر اشکواری ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()
BlogLike textcolor="#333333" linkcolor="#2f57a2" backgroundcolor="#ffffff">