تاریخنامه

سیمرغ!

«دیگر عَنقا، سیمرغ را گویند و هرگز کس ایشانرا ندید و گویند در پس کوه قافند. سبب آنکه به سلیمان (ع) گفت: من قدر و قضا بگردانم و نتوانست و خجل شد و این قصه معروف است. ملک سیستان آرزو کرد که سیمرغ را ببیند، بهندوستان رفت و طلب کرد. گفتند: بوقت معلوم، فلان جزیره برآید. تا روزی بر آمد، هوا از وجود او ملوّن شد و آوازهای خوش از پر و بال او می آمد و بوی خوش از وی میدمید. ملک گفت باغیست روان پر از عطر و نهنگی از چنگال او درآویخته بود. جماعت آن ولایت گفتند که این مرغ ولایت ما را از اژدها پاک کند و کَم شد که آنرا راه نماید».

         عجائب الدنیا (عجائب البلدان)، منسوب به ابوالموید بلخی (د. 387 ق.)، نسخه خطی، کتابخانه مجلس، شماره ثبت 9915، ص 12.

   + محمدجعفر اشکواری ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
BlogLike textcolor="#333333" linkcolor="#2f57a2" backgroundcolor="#ffffff">